تبليغاتX
برای دل من
برای دل من
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من / گفتم می می نخورم گفت: "برای دل من"
می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

     
       باید به خودت استراحت بدهی

                                  دراز بکشی

                                  دست هایت را زیر سرت بگذاری

                                                           به آسمان خیره شوی

                                                                  و بی خیال ســوت بزنی


    در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

    پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

    آن وقت با خودت بگویـی

                                  بگذار منتـظـر بمانند!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 توسط شکوفه |
 

یک شب با صد و ده تا درخت کاج دست دادم. همه چیز از درخت سوم شروع شد!

هیچ کس نمی داند کی و کجا شروع می شود ولی امان از وقتی که شروع شود... به آسمان که نگاه می کنم٬ فکر می کنم چرا ستاره ها بی شمارند؟! چرا آسمان این همه ستاره دارد؟ زمین این همه برگ٬ این همه سنگ٬ این همه کاج٬ این همه آدم؟!...

انگار که خدا شروع کرد ولی نتوانست تمامش کند. اولش با خدا بود و آخرش... حالا دست هایش را دور دنیا حلقه کرده٬ دنیایی که بزرگ و بزرگ تر می شود و خدایی که مجبور است با دنیایش بزرگ شود تا خدا بماند!

وقتی دستت را گرفته و می دود و زورش بیشتر است٬ یعنی باید بدوی.

وقتی آسمان این همه ستاره دارد و زمین این همه آدم٬ یعنی روی شانه ی خدا نشسته ای.

وقتی با صد و ده تا درخت کاج دست می دهی٬ یعنی دستت بوی کاج می دهد.

وقتی سنگ ها سر راهت سبز می شوند تا زمین بخوری و بایستی٬ یعنی عاشق شده ای.

وقتی دنیا بزرگ می شود تا خدا بزرگ شود٬ یعنی خدا بزرگ است... نترس!

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391 توسط سروش |
به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 فروردین1391 توسط علیرضا |

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
" دوستی " نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

 

 

 

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

 


گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

 
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت



آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد ...

 

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط خاطره |


گرمی دست هایت دریا را بی قرار کرده

مدام موج می زند

موج می زند

دست های تو دریا می سازند!


دیشب نفس آسمان گرفته بود

حواست بود؟

ستاره ها مست بودند

تا صبح یکی یکی توی گلدان های شمعدانی می افتادند

بیدار که شدم

گلدان ها پر بود و آسمان خالی

همه ی ستاره ها را جمع کرده ام

بیا با ستاره ها راهی بسازیم

راهی که همیشه به تو برسد

همیشه به من.

این روزها خواب هایم را ورق می زنم

قبلاً تو را جایی خوانده بودم

نمی دانم کدام فصل بود

اما حالا بهار شده

یک شب با بوی بهار بیدار شدم

چشم که باز کردم

بهار نبود

تو لبخند می زدی

لبخندت آبی دریاست

نه

آبی آسمان

شاید هم سبز بهاری

یا زرد آفتابی...

درست نمی دانم

یک رنگ خوب

یک رنگ از یاد رفته

یک رنگ به یاد آمده

دست لبخندت را که بگیرم با خدا هم قد می شویم


باز هم بوی بهار می آید

دستت را که از روی چشم هایم برداری

دوباره می نویسم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 توسط سروش |
 شادباش بهار

 بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
 
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
 

 

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 

 آسمان آبی و ابر سپيد
 
برگهای سبز بيد
 

 
 www.Iranvij.ir |
 گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 عطر نرگس، رقص باد
 
نغمه شوق پرستوهای شاد
 

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 
 خلوت گرم کبوترهای مست
 
نرم نرمک می رسد اينک بهار
 

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 

 خوش به حال روزگار
 
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها


 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 

 خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
 
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
 

 

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران
 ويج ‌
 
 خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
 
خوش به حال جام لبريز از شراب
 


 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 خوش به حال آفتاب
 
ای دل من گرچه در اين روزگار
 

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 
 جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
 
باده رنگين نمی ‌بينی به جام

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 
 نقل و سبزه در ميان سفره نيست
 
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است


 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 
 www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
 
 

بهاری باش

بهارت شاد

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط الهام |

باز کن پنجره ها را،که نسیم

روز میلاد اقاقیها را

جشن می گیرد


و بهار

روی هر شاخه،کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه چلچله ها برگشتند

وطراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

 



باز کن پنجره ها را،ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟


هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

 


و بهاران را

باور کن.

 

 فریدون مشیری

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط خاطره |

 

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي ما را به بوي خوش آشنايي سپرد
پر از مهر بودي
پر از نور بودم
همه شوق بودي
همه شور بودم
دو آواي تنهاي سر گشته بوديم رها در گذرگاه هستي
به سوي هم از دورها پر گشوديم

چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم
چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم
چه خوش لحظه هايي كه در پرده عشق
چو يك نغمه شاد با هم شكفتيم

من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم
من وتو به سوي افقهاي نا آشنا پر كشيديم
من وتو ندانسته، دانسته رفتيم ورفتيم ورفتيم
چنان شاد ؛خوش؛ گرم؛ پويا
كه گفتي به سر منزل آرزوها رسيديم
دريغا دريغا نديديم
كه دستي در آن آسمانها
چه بر لوح پيشاني ما نوشته است
دريغا در آن قصه ها و غزلها نخوانديم
كه آب وگل عشق با غم سرشته است
فريب و فسون جهان را
تو كر بودي اي دوست، من كور بودم
از آن روزها آه عمري گذشته است
من وتو دگرگونه گشتيم
دنيا دگرگونه گشته است



چو با ياد آن روزها مي نشينم
چو ياد تو را پيش رو مي نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها مي كشانم
سرشکي به همراه اين بيتها مي فشانم:
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي مارا
به بوي خوش آشنايي سپرد
پر از مهر بودي
پر از نور بودم
همه شوق بودي
همه شور بودم

(فریدون مشیری)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390 توسط سروش |


فردریک کبیر که از سال 1740 تا 1786 بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلن می گذشت . گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند . فردریک آن را به دقت خواند و گفت : بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند . آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود . یکی  از همراهان با حیرت گفت : اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است . فردریک با خنده می گوید : اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد ، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیکخواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد .
...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 بهمن1390 توسط مریم |

دل داده ام بر باد . بر هرچه بادا باد !
مجنون تر از ليلي٬ شيرين تر از فرهاد

اي عشق ! از آتش اصل و نصب داري
از تيره ي دودي، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد


«قيصر امين پور»

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 بهمن1390 توسط علیرضا |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

پیج رنک

دانلود آهنگ