یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند!
یک شب با صد و ده تا درخت کاج دست دادم. همه چیز از درخت سوم شروع شد!
هیچ کس نمی داند کی و کجا شروع می شود ولی امان از وقتی که شروع شود... به آسمان که نگاه می کنم٬ فکر می کنم چرا ستاره ها بی شمارند؟! چرا آسمان این همه ستاره دارد؟ زمین این همه برگ٬ این همه سنگ٬ این همه کاج٬ این همه آدم؟!...
انگار که خدا شروع کرد ولی نتوانست تمامش کند. اولش با خدا بود و آخرش... حالا دست هایش را دور دنیا حلقه کرده٬ دنیایی که بزرگ و بزرگ تر می شود و خدایی که مجبور است با دنیایش بزرگ شود تا خدا بماند!

وقتی دستت را گرفته و می دود و زورش بیشتر است٬ یعنی باید بدوی.
وقتی آسمان این همه ستاره دارد و زمین این همه آدم٬ یعنی روی شانه ی خدا نشسته ای.
وقتی با صد و ده تا درخت کاج دست می دهی٬ یعنی دستت بوی کاج می دهد.
وقتی سنگ ها سر راهت سبز می شوند تا زمین بخوری و بایستی٬ یعنی عاشق شده ای.
وقتی دنیا بزرگ می شود تا خدا بزرگ شود٬ یعنی خدا بزرگ است... نترس!

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
" دوستی " نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد ...

فریدون مشیری
گرمی دست هایت دریا را بی قرار کرده
مدام موج می زند
موج می زند
دست های تو دریا می سازند!
دیشب نفس آسمان گرفته بود
حواست بود؟
ستاره ها مست بودند
تا صبح یکی یکی توی گلدان های شمعدانی می افتادند
بیدار که شدم
گلدان ها پر بود و آسمان خالی
همه ی ستاره ها را جمع کرده ام
بیا با ستاره ها راهی بسازیم
راهی که همیشه به تو برسد
همیشه به من.

این روزها خواب هایم را ورق می زنم
قبلاً تو را جایی خوانده بودم
نمی دانم کدام فصل بود
اما حالا بهار شده
یک شب با بوی بهار بیدار شدم
چشم که باز کردم
بهار نبود
تو لبخند می زدی

لبخندت آبی دریاست
نه
آبی آسمان
شاید هم سبز بهاری
یا زرد آفتابی...
درست نمی دانم
یک رنگ خوب
یک رنگ از یاد رفته
یک رنگ به یاد آمده
دست لبخندت را که بگیرم با خدا هم قد می شویم
باز هم بوی بهار می آید
دستت را که از روی چشم هایم برداری
دوباره می نویسم.
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی پوشی به کام
باده رنگين نمی بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

بهاری باش
بهارت شاد
باز کن پنجره ها را،که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد

و بهار
روی هر شاخه،کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.
همه چلچله ها برگشتند
وطراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست.

باز کن پنجره ها را،ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را

و بهاران را
باور کن.
فریدون مشیری
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي ما را به بوي خوش آشنايي سپرد
پر از مهر بودي
پر از نور بودم
همه شوق بودي
همه شور بودم
دو آواي تنهاي سر گشته بوديم رها در گذرگاه هستي
به سوي هم از دورها پر گشوديم

چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم
چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم
چه خوش لحظه هايي كه در پرده عشق
چو يك نغمه شاد با هم شكفتيم
من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم
من وتو به سوي افقهاي نا آشنا پر كشيديم
من وتو ندانسته، دانسته رفتيم ورفتيم ورفتيم
چنان شاد ؛خوش؛ گرم؛ پويا
كه گفتي به سر منزل آرزوها رسيديم
دريغا دريغا نديديم
كه دستي در آن آسمانها
چه بر لوح پيشاني ما نوشته است
دريغا در آن قصه ها و غزلها نخوانديم
كه آب وگل عشق با غم سرشته است
فريب و فسون جهان را
تو كر بودي اي دوست، من كور بودم
از آن روزها آه عمري گذشته است
من وتو دگرگونه گشتيم
دنيا دگرگونه گشته است

چو با ياد آن روزها مي نشينم
چو ياد تو را پيش رو مي نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها مي كشانم
سرشکي به همراه اين بيتها مي فشانم:
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي مارا
به بوي خوش آشنايي سپرد
پر از مهر بودي
پر از نور بودم
همه شوق بودي
همه شور بودم

(فریدون مشیری)
دل داده ام بر باد . بر هرچه بادا باد !
مجنون تر از ليلي٬ شيرين تر از فرهاد
اي عشق ! از آتش اصل و نصب داري
از تيره ي دودي، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد
«قيصر امين پور»

